تبليغاتX
♥ღ•.•خاطرات بارونی ♥ღ•.•

♥ღ•.•خاطرات بارونی ♥ღ•.•

حالم از خودم بهم میخوره تنفر شدیدی کل وجودمو گرفته با تمام وجود از خدا

میخوام عشقمو ازم نگیره تا منم آدم شم خدایا تورو قسمت میدم به حقانییتت

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 16:33  توسط ♥ღ•.•دختری از جنس بارون♥ღ•.•  | 

دل تنگم و خاطرات بارونی قسمت 16....

خاطرات بارونی قسمت۱۶

شبش شد و دل من پریشون و داغون گوشیه آجی رو ازش گرفتمو رمان یاسمین و خوندم یعنی از اونجایی که مونده بود خوندم

رسیدم به تعریفای یه پیر مرد از زندگیش از یتیم بودنش از زندگیش تو یه یتیم خونه فرارش از اونجا توسط یه دیوونه ویلن زدنش و

رفتنش تو خیابونا و پیدا کردن دختری به اسم یاسمین واونو از حال مرگ نجات دادن وازدواج کردن باهاش و از دست دادنه یاسمین

پسرش علی هردو باهم که هردو خودکشی کردن یاسمسن به خاطر کثافت کاریاش و علی به خاطر غرورش که نسبت به مادرش

داشت زندگیش خیلی غمگین بود تا میخوندم بغضه چند شبم ترکید و زار زدم سعی میکردم بلند گریه نکنم و آروم تو خودم باشم

گوشی رو دادم به آجی چون ماجراش داشت شاد میشد و به دردمن نمیخورد به درده دله تنگه من گوشیو که میدادم به آجی فهمید که

دارم گریه میکنم گفت چته بغلم کرد از خودم جداش کردمو گفتم تورو خدا یه امشبو بذا توخودم باشم بذا ی امشبوراحت باش دیگه

چیزی نگفت و برگشت سمت دیگه نشسته بودم رو تختمو نگاه قوطیه که هدیه های علی توش بود میکردم هرکاری میکردم جرات

نمیکردم بازش کنم که در همون لحظه آجی گفت میخوای با علی بحرفی بیا خودش میگه اگه میتونی بحرفیم من میخواستم تو خودم

باشم ولی به خاطر علی هم شده باهاش حرفیدم و ازش خواستم یه امشبو ولم کنه اون طفلیم با ناراحتیه تموم قبول کردو قط کرد

آجی خوابید و من موندمو تاریکیو خدا و یه دل پر درد که همش باهام بود دوباره چشم افتاد به قوطی تموم توانمو جمع کردم تو

دستامو بازش کردم اول پیشی بود و پرا نگاشون کردم و همونطور داشتم گریه میکردم گذاشتمشون رو تختم و رفتم سراغ نامه وشعر

بازش کردم یه حسی بهم دست داد یه حس غریب نتونستم جلو خودمو بگیرم و افتادم تو یه هق هق شدید سعی میکردم جلو خودمو

بگیرم تا لااقل نامه اشکی نشه نامه رو گذاشتم کنار و شروع کردم به گریه شروع کردم به حرفیدن با خدا حرفیدمو کنارش اشک

ریختم نامه رو برداشتم خوندم و بعد جمش کردم و گذاشتمش سره جاش اشکام همینجوری سرازیر میشدن حرفایی که با خدا زدم

حتی خودمم آتیش میزد چرا باید من تو این سنه کم اون حرفارو به خدا بزنم ازش شاکی بودم رفته بودم شکایت لحافو کشیدم رو

سرمو زدم زیره گریه با هق هق بغضم شکست بدجوریم شکست فقط میگفتم خدایا چرا منکه اینهمه دوسش دارم چرا نمیذاری خوش

باشم مگه مارو نیافریدی عاشق هم شیم چرا نمیذاری خدا جونم چرااااااااااا؟میگفتمو گریه میکردم یهو سرم درد کرد احساس کردم یه

چیزی محکم خورد تو سرم پاشدم نشستم کناره ثختم باز زدم زیره گریه هرکاری میکردم نمیتونستم خودمو کنترل کنم حالا دیگه حس

نیاز داشت میکشتتم حس نیاز به علی ولی آجی خواب بود و نمیتونستم باهاش بحرفم پاشدم رفتم نشستم رو یکی از مبلا که احساس

ضعف کردسریع پاشدم و آروم آروم خودمو رسوندم به اتاقمون و دراز کشیدم تا یکم حالم بهتر شدتو اون حال بازم گریه میکردم

تا شد ساعت ۴ که دیدم مامانم بیدار شد خودمو زدم به خواب تا مامان رفت تا ۵ باز گریه کردم ولی ساعته ۵ دیگه ضعف کردمو

افتادم رو تختم عین مرده ها صب ۸ از خواب پریدم و دیدم آجی داره نگام میکنه گفت دیوونه من چشاتو ببین چه باد کردن  و

گوشیشو س عای علی رو خوندم و فهمیدم شب بیدار بوده ولی چون گوشی دست آجی بود من نفهمیدم و با حس نیازم به زور کنار

اومدم و الانم فعلا باهاش نحرفیدم فقط چشام از جاش دارن درمیان.......پایان قسمت ۱۶ خاطرات بارونی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 10:52  توسط ♥ღ•.•دختری از جنس بارون♥ღ•.•  | 

خاطرات بارونی قسمت15.....

خاطرات بارونی قسمت ۱۵

تو این چند روزه خیلی خوب بودیم باهم مثه زن و شوهرا مطمئن بودیم برا همیم و هیچ ترسی از دوری هم نداشتیم تا اینکه

ما ۱۰ حرکت کردیم و رفتیم سمت تهران برا عروسی بد نبود خوش گذشت ولی دلم پیش علی بود خونه عموم دختر عموها

نمیذاشتن تو خودم باشم ولی شب وقتی میخواستیمبخوابیم واون دوتا میرفتن دلم غوغا میشد میترسید چون تنها میشدمو دستمم

بهش نمیرسید ولی سعی میکردم هیشکی از حالم باخبر نشه ونذارم کسی ناراحت بشه روز دوشنبه ۱۳ از اونجا حرکت کردیمو

اومدیم تبریز شب ۱۰.۳۰ رسیدیم و من کلی با علی حرفیدم شب خوبی بود بعد یه مدت نحرفیدن خیلی خوب بود سه شنبه هم خیلی

خوب و با محبت بودیم و منم قول دادم کاری نکنم که خنده از رو لبای نازنین علی بره و خیلی مهلبون با هم بودیم تا ماجرای مهشید

و دوستای نتیه(اینترنتیه) من پیش اومد و علی هم عصبانی شدو ناراحت گف من از کجا بدونم اونا فقط دوستاتن و از این حرفا

قلبم داشت درد میکرد دیگه تو خودم توان جواب دادن به حرفای علی رو نمیدیدم و فقط احساس میکردم تو قلبم یه چیزی تیر میکشه

و نمیزاره نفس بکشم قط کردمو از علی خواستم تا بصبره بد زنگیدم حالم یکم خوب شده بود گفتم علی من احساس میکنم امشب

شبه آخریه که میحرفیم تورو خدا یه امشبه رو اذیت نکن باعشه من دیه نمیرم نت خوبه؟گفت نه من اینو نمیخوام وباز شروع کرد و

چون من گفته بودم وصیت نامه و بقیه وسایلو از آجی بگیر عصبانی بود و گفت میخوای خودکشی کنی گفتم نمیدونم گفت خسته شدم

دوباره یه درد شدید تو قفسه سینه ام حس کردمو گفتم علی بسه و اونم گفت صب میحرفیم حوصله ندارم و قط کرد تا اذن صبح

خوابم نبرد و فقط درد قلبمو حس میکردم و حرفای علی رو که هی پشت سر هم تو ذهنم برام تکرار میشد بعد اذان صب و خوندن

نماز مامان که دید چسبیدم از قلبم رفت یه مسکن نمیدونم چی چی آورد داد دستم و گفت بگیر بخور بخواب منم خوردم و بعد علی رو

از خواب بیدار کردم تا بره نماز بخونه چون مسکن خیلی قوی بود پلکام سنگین شدنو توان نداشتم چشامو باز نگه دارم به علی

س زدم که توروخدا زود باش من مسکن خوردم خوابم میادگوشی رو گذاشتم زیر بالشتم و همون لحظه خوابم برد و صب احساس

کردم یه دستی خورد به صورتمو زود کشیده شد کنار آروم چشامو باز کردم دیدم مامان گوشیرو برداشت از زیره بالشتم و بردش

هنگ کردم لحاف کشیدم رو سرم و زیر لحاف آروم گریه کردم داشتم دیوونه میشدم وای خدای من فهمید مامانم گوشیرو پیدا کرد

به فکرم زد بگم گوشیه دوست آجیه و اینا سریع پاشدم و محکم و فریاد زنان گفتم مامان مامااااااااااااااااااااناومد و گفت چته؟

خواب بدی دیدی؟نه نه گوشیه دوست آجی نیست با اینکه میدونستم خودش برداشته افتادم به گشتنش و مامانم کمکم میکرد و بعد

گفت بیا زنگ بزن به آجیت زنگیدمو گفتم آجی گوشیه دوستتو نبردی؟کل ماجراروخوندوشروع کر به حرفیدن با مامان و مامان

مثلا باورش شد و تا ظهر به جای درس خوندن قط استرس داشتم و میلرزیدم آجی اومدو گوشی رو با هزار مصیبت از مامان گرفت

و حل شد اونروزو نذاشت ببرم کلاس زبان و من اونروزو شب و با نفسم نحرفیدم و دلم خون بود فرداش صب مامان رفت دکترو

من با نفسم حرفیدم عصر رفت آرایشگاه باز حرفیدم ولی شبش......پایان قسمت ۱۵ خاطرات بارونی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 9:56  توسط ♥ღ•.•دختری از جنس بارون♥ღ•.•  | 

خاطرات بارونی قسمت 14.....

خاطرات بارونی قسمت ۱۴

این سری میخوام از نامردیه خودم بنویسم،زده بود به سرم از پنج شنبه تو فکر تموم کردن باهاش بودم چون میترسیدم چون

دوباره افتاده بودم تو تابستون و دوباره همه خاطراته تلخم داشت تکرار میشد از همه مهم تر اینکه دیگه آجی پشتم نبود و من

بیشتر هراس داشتم ۶ ساعت گوشی خاموش بود خوب فک کردم خوبه خوب به خودم به آیندم به علی و آیندش به اینکه اگه

بابام اینا بفهمن چیکار میکنن همه اینارو خوب فک کردم پاشدم لباسامو پوشیدمو آماده شدم تا برم پیش علی بابا اومد برد گذاشتمون

علی هم اومددیدمش گفت تو یه چیزیت هس چی شده؟منم تو یه باز و بسته کردم دهن همه چیرو گفتم گفتم میخواستم باهات تموم کنم

دیگه نمیخوام چون عهد بستم جون قول دادم مامور اومد و ما محبور شدیم از هم جدا شیم بهش زنگیدم دیدم صداش گرفتس خیلی هم

گرفته گفتم علی چیزی شده اینجوری گرفته ای گفت نباید باشم دیدم راس میگه گفتم چرا ولی منو درک کن من تو فشارم خیلی سخته

درکم کن گفت نمیتونم درکت کنم که تنهام بذاری درکت کنم که بری تا ابد درکت کنم که خرد شم درکت کنم که جی؟چیزی نمیتونستم

بگم کمی مکث کردم و گفتم علی من امروز ۶ ساعت گوشیمو خاموش کردم نه؟گفت آره گفتم میدونی چرا؟گفت لابد میخواستی

مزاحم تموم کردنت نشم آره؟گفتم نه میخواستم خوب فک کنم که دیگه این فک به سرم نزنه گفتم علی من درمورده تو به یه چیزی

رسیدم که در مورد کس دیگه ای به اون نرسیدم و نمیرسم این اتفاقی که تو این ۶ ساعت تو زندگیه من افتاد فقط تو زندگی همه ۱ بار

میوفته و همه باید تا آخر عمر تابع اون باشن گفتم علی من دوست دارم تا ابد تا آخرین نفسم حتی اگه مجبور شم جلو خانوادمم وامیسم

اینو گفتنم و ازش خدافسی کردم چون استادمون اومد تو کلاس چندین باری باهاش حرفیدم شبم باهم حرفیدیم ولی من متوجه بودم که

علی همون علی من نیس و کلی تغییر کرده ولی سعی میکردم به روش نیارم چون خیلی در حقش نامردی کرده بودم و اون میتونس

هرچی از دهنش درمیاد بهم بگه ولی چون آقا بود هیچی نگفت فردا شبش گفتم علی تو همون علی نیسی چیزی شده؟قط کردو س زد

نوشته بوداز وقتی تو چشام زل زدیو گفتی میخوای تمومش کنی دیگه همون..... نیستی برام هنگ کرده بودم هم عصبانی بودم و هم

سعی داشتم خودمو کنترل کنم چون علی حق داشت چون علی واقعا خیلی خوب بود که تا اون لحظه بهم اون حرفو نگفته بود

بیمون چندتا س رد و بدل شد و گرفتیم خوابیدیم صب که پاشدم یه س ازش دیدم و جوابشو دادم که نوشت شوخی کردمو ماجرا به

خیر و خوشس تمومید فداش شم من که اینهمه مهربونه و تحمل نالاحتیه منو نداله قلبونش برم من.......پایان قسمت ۴ خاطرات بارونی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:32  توسط ♥ღ•.•دختری از جنس بارون♥ღ•.•  | 

خاطرات بارونی قسمت13....

خاطرات بارونی قسمت۱۳

ولی علی خیلی داغون بود من به خاطر اون خودمو کنترل کردم ولی اون خیلی پریشون بود خیلی تا دیدمش آرزوی مرگ کردم

گوشی رو بهم داد و من سریع خواستم ازش جدا بشم اونم ولم کرد تا برم و از هم خدافسی کردیمسعی کردم هی باهاش تماس

بگیرم که احساس کردم اینکارو موجب عصبانیتش شد و دیگه اینکارم نکردمو رفتم تو خودم تا شب که برگشت خونه و از داداش

مهدی که با اونم اومده بود آبرسان جدا شده بود بهش زنگیدمو دیدم شد همون علیم نگو با داداش بوده براهمون اونجوری میحرفید

با هم حرفیدیم خیلی هم حرفیدیم و بعد خواستیم بخوابیم که من اصلا خوابم نمیبرد و همش تو فکر بودم تا اینکه ساعت۴ به علی س

زدم و اونم زود تک زد و فهمیدم بیداره بهش زنگیدم و یکم حرفیدیم تو این چندشبه هم که نخوابیه بودم بدنم بدجوری ضعف کرده بود

و علی هم اینو فهمید ازم خواست تا برم بخوابم منم قبولیدمو خوابیدم مثلا که خوابم نبرد وقت نماز برا نماز بیدارش کردم و باز

یکم حرفیدیم و بعد خوابیدیم من دیه یکم خوابم برد و مامان از خواب بیدارم کردم چون باید میرفتیم من کلاس و مامان اینا هم

وادی رحمت برا مراسم چهلم دایی جون من رفتم کلاس و باعلی حرفیدم و بعد خوافسی کردیم و بعد کلاس قرار حرفیدن گذاشتیم که

اونم خانواده دایی اینا اومدن خونمون شاهین و عزیزجون و لیلا و برا ناهارم موندن وحرفیدن منو علی موند برا بعد از ظهر

بهش زنگیدم ولی در اثر بی خوابیو گرسنگی ضعف میکردمو از علی خواستم تا بخوابم اونم قبولید خوابیدم و بعداز بیدار شدن

رفتیم خونه خاله مامان که اونجاهم بهم خوش گذشت چون کلی خندیدیم بعد برگشتن باعلی حرفیدمو باز نتونستم بخوابم ساعت۳

بود که دیدم علی میزنگه ولی من بهش نزنگیدم تا فک کنه خوابم ساعت ۵ بود پاشدم نمازمو خوندم ودیدم مامان خوابه و دلم نیومد

برا نماز بیدارش کنم اومدمو دراز کشیدم و یکم رفتم تو فکر و بعد علی رو واسه نماز بیدار کردمو بعد از هم خدافسی کردیم چون

علی خسته بود و میخواست بخوابه و منم کاریش نداشتم بعدمن بیدار موندم تا ساعت ۹.۳۰ صب بهش زنگیدم و برنداشت

گوشیو گذاشتم تو شارز و اومدم تا خاطرات بارونیو بنویسم بعداز ۲ ساعی گوشیو  برداشتم و بهش زنگیدم که گفت نمیتونم بحرفم

عصر جلو آموزشگاه همدیگرو یبینیم منم داغ کردمو گوشیو خاموشیدم......پایان قسمت۱۳خاطرات بارونی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 14:47  توسط ♥ღ•.•دختری از جنس بارون♥ღ•.•  | 

خاطرات بارونی قسمت12....

خاطرات بارونی قسمت۱۲:

شب و نتونستم بخوابم ولی چون باید گوشی رو پسش میداد دیه به علی کاری نداشتم صب پاشدم قبل از همه نماز خوندمو اومدم

باز روی تختم دراز کشیدم فکر اتفاقات دیروز حرفای آجی و کارای علی داشت داغونم میکرد ولی خودمو صبور نشون میدادو

سعی داشتم علی نفهمه یکم گذشت و متوجه شدم که بابا داره میره بیرون خودمو زدم به خواب که خوابم بردالبته ۸ خوابم برد ۸.۳۰

بیدار بودم به علی زنگیدمو یه کوچولو حرفیدیم و تا ظهر فکرمون پیش ماجراهای دیروز بود بعداز ظهر بهش  اس ام اس زدمو

ازش پرسیدم که با نگارم دست داده به جونمن قسم خورد که نداده و فقط یه بار به طور غیر عمد دستشون خورده بهم که نگار

معذرت خواسته و بعد علی از من پرسید و منم راسشو گفتم و گفتم که من یک بار اینکارو کردم اونم به اصرار حالش بد شد و هی

بالا میاورد ولی من دروغ نگفته بودمو عذاب وجدانم نداشتم بهم س داد اگه میدونستم باهات دست نمیداد این حرفش داغونم کرد و

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم با صدای بلند داشتم گریه میکردم که مامان اومد تو اتاقمو بهم گیر داد و منم باهاش یه کوچولو دعوا

کردمو گفتم مامان برو بیرون و دست از سرم بردارو مامانم بدون اینکه حرفی بزنه اتاقو ترک کرد و رفت منم گوشیو برداشتم و

گذاشتم داخل کیفم وسایلمو جمع کردم و لباسامو پوشیدم و رفتم از خونه بیرون و وایسادم پایین که مامانم اف اف برداشت و گفت بیا

بالا بابات هنو نیومده میخوای بیاد ببینه پایینی شر به پا کنه حرفش بهم برخورد ولی چون بابامومیشناختم رفتم بالا و نشستم جلو

درمون آجی اومدو ازم گوشیو خواست ولی من بهش ندادم و به مامانم گفتم بابا اومد من رفتم خدافس و رفتم پایین تو ماشینم داشتم

اشک میریختم ولی بابا نمیدید چون سرمو برگردونده بودم سمت پنجره وقت پیاده شدنم خدافسی نکردم تا از صدام نفهمه که دارم

گریه میکنم وارد آموزشگاه شدم دوستام اومدن سراغممو بهم گیر دادن با هزار بدبختی پیچوندمشون و به علی زنگیدم برداشت

خودمو کنترل کردم و نذاشتم بفهمه دارم گریه میکنم و بهش گفتم حرفت داغونم کرد و شارزم تمومید رفتم داخل کلاس دیدم س زده

تو با غیرت آدم بازی میکنی این حرفشم بهم برخورد از دوستم خواستم بهم شارز انتقال بده و اونم اینکارو کرد بعد یکم جرو بحث

با س دیه جواب س هاشو ندادم کلاس تموم شد و برگشتم خونه شب شد زنگیدو باهم حرفیدیم و من عصبانی بودم و بهش گفتم آجی

دیه نمیخواد بذاره ما باهم بحرفیم دیه نمیخواد بذاره ما همدیگرو ببینیم علی عصبانی شد باآجی حرفید و ازش مهلت خواست تا یه

امشبرو بذاره تا بعد۱۱ بحرفیم و اونم قبولید باهم حرفیدیم مشکلمونو حل کردیم و بعد خوابیدیم منم راحت خوابم برد و بعد نمازم

باز راحت خوابیدم صبم ساعت ۱۱ از خواب بیدار شدم و دیدم آجی میگه علی ۳تا س زدم رفتمو گوشیو برداشتم دیدم س هارو خونده

گفتم تو چرا اینکارو کردی؟گفت خوشم اومده گفت یعنی چی شاید یه حرف خصوصی داشتیم.گفت باید حرفای خصوصیتونو من بدونم

س هارو خوندمو گوشیو گذاشتم رو زمین و برگشتم اونطرف و دوباره برگشتم تا گوشیو از رو زمین بردارم که متوجه شدم آجی

گوشیو برداشت و گذاشت روی تختش گفتم بده کار دارم گفت نمیدم هی من گفتم بده و اونم گفت نمیدم تا گفتم مگه مال تو؟گفت آره

پولشو دادم مال خودمه منم چشام پره اشک شدو اومدم سره کامپیوترو سرمو گذاشتم رو میزش و سعی کردم بر عصبانیتم غلبه کنم

و چیزی نگم که دیدم یه چیزی پزت شد طرفم سرمو بلند کردمو متوجه گوشی شدم وبرداشتم و اول به شارزش نگاه کردم ۲۰۰ کم

شده بود گفنم باز چرا کم شده دوشبه همیجوری داره کم میشه ها گفت خوب میکنم هرروز شما با پول من حال میکنید حالا هم من

بدجوری عصبی بودم علی زنگید و از صدام فهمید چیزیم هست و گیر داد بگم و منم همه چیرو بهش گفتم داغ کرد افتضاح و با

آجی دعوا کرد البته من هیچی از حرفاشون نفهمیدن چون با س بود و هیشکدوم بهم  نگفتن بعد علی بهم س زد که ببر گوشیو پس

یده تا یکشنبه با گوشی بیام سره قرار هنگ کردم ۴ روز چه طوری میتونستم صبر کنم بعدشم علی باید با همه دعوا میکرد که

میتونست برام گوشی بخره ناراحت شدم ولی مجبور بودم قبول کنم داغون و گریون حرفشو قبول کردم و بعد از یه خدافسی

همه جی تموم شد و منم داغون بودم تا روز یکشنبه حتی وصیت نامه هم نوشتم که البته به خیر گذشت و روز یکشنبه هردو

سالم سر قرار حاضر شدیم ولی علی........پایان قسمت ۱۲ خاطرات بارونی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 14:20  توسط ♥ღ•.•دختری از جنس بارون♥ღ•.•  | 

هییییییییییم...

سلام علی جونم خوفی؟امروز مامانت ضد حال خوبی زد و منو خوب منتظر

گذاشت ولی اکشالی نداله تقصیر خودش نبود که خودش نخواست که کل برنامه

هامونو خراب کنه اکشالی نداره باز من موندمو دل کوشولوی تنگم علی امروز

یه جوری بودم برا دیدنت چندروز بود لحظه شماری میکردم ولی باز ۱ هفته

صبریدن برام خیلی سخته از الان که فکرشو میکنم اشک تو چشام جمع میشه

علی امروز یهو احساس کردم که دیه دوسم نداری تو دلم خالی شد و نشستم کنار

دیوار جلو جهاد دوستم نازیلا اومد بلندم کرد گفت چرا اینجا؟هیچی نگفتم ولی

داشتم میمیردم پله هارو رفتم بالا نشستم کنار پنجره نگا کردم بیرون یهو باز

ضد به پسرم گفتم این دوسم نداره بدو بدو پله هارو رفتم پایین خودم به استادمون

گفتم ببخشید رفم سر کوچه وقتی ندیدمت داشتم میوفتادم که جلو خودمو گرفتم

تو کلاس اشکک میومد جلوشو میگیرفتم داشتم دق میکردم علی اگه دوسم نداشته

باشی من میمیرم علی به جان خودم الان دارم گریه میکنم بعد حرفیدن باهات

کلی آروم گرفتم ولی نمیتونم تحمل کنم علی من بهم قول بده تا آخر عمر دوسم داری

علی ......ت داره میمیره هانمیخوای کمکش کنی؟من میخوام بیام تو آغوشت

میخوای گریه کنم تو آغوشت زار بزنم میخوام اشکامو تو پاک کنی علی من

همه اینارو میخوام به دادم برس

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 23:17  توسط ♥ღ•.•دختری از جنس بارون♥ღ•.•  | 

امروز.....

به نام خالق عشقبازم رفتی تو فکر عمرم؟الهی من فدای هر نفست بشم

دیشب بعد حرفیدن باهات کلی آروم گرفتم خیلی حالم بهتر شد علی من

بهونه زیستنم دوست دارم الان که شروع کردم اینو بنویسم س که برام

سندیدی رسید دستم کلی اینجوری شدمبعد یه خدافسم گفتمقربونت برم

دارم برا عصر لحظه شماری میکنم برای دیدنت برای بودن باهات برای احساس

آرامش کردن پیشت نمیدونی الانکه دارم اینو مینویسم چه حالی دارم الان نیاز

دارم تا تو آغوشت باشم نیاز دارم آروم بگیرم هر کی این حرفارو ازم میشنوه

میگه خدا دوستون داره چون همه عاشقارو دوست داره میگه نترس حل میشه

و خدا نمیزاره ازهم جدا بیوفتید علی من،عشق من ،مهربونم ،عمرم، نفسم دلم برات

یه ذره شدهعلی نوشتن تو این وب خیلی خوبه چون میدونم میخونی چون میدونم

متوجه احساسم میشی قربونت برم من نمیخوام حتی یک لحظه به این فکر کنم که

ممکنه یه روزی بیاد که این وب بشه یه ترس یه وحشت برام یه غم دیگه

علی این اتفاق نمیوفته مگه نه؟ما بهم قول دادیم مگه نه؟ما عهد بستیم و نمیتونیم

زیر عهدمون بزنیم مگه نه؟تو این سه روز کلا یه جوری شدم دارم برا دیدارت

پر پر میزنم و فک کنم اون موجب شده اینجا اینجوری بنویسم میخوام

کامپیوترمو خاموش کنم چون هم درس دارم و هم میخوام باهات  میس بازی بنمایم

علی جونم و همه دوستای نازنینم خدافس

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 11:48  توسط ♥ღ•.•دختری از جنس بارون♥ღ•.•  | 

این سریم داستان نیست....

علی اینو میزارم چون دارم میمیرم از دوریت

یه اتاقی باشه گرم گرم

روشن روشن

تو باشی و من باشم...

کف اتاق سنگ باشه...سنگ سفید

تو منو بغلم کنی که نترسم...

که سردم نشه...که نلرزم...

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار...پاهاتم دراز کردی...

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم...

با پاهات محکم منو گرفتی...دو تا دستتم دورم حلقه کردی.

بهت می گم چشاتو می بندی؟

می گی آره...بعد چشاتو می بندی.

بهت می گم... قصه میگی برام...تو گوشم؟

می گی آره...

بعد شروع می کنی آروم آروم... تو گوشم قصه گفتن...

یه عالمه قصه ی طولانی و بلند....

که هیچ وقت تموم نمی شن.

می دونی؟

می خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو.

یه حرکت سریع...

یه ضربه ی عمیق...

بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم

تو چشاتو بستی...نمی دونی.

من تیغ رو از جیبم در میارم...

نمی بینی که سریع می برم...

خون فواره می زنه...رو سنگای سفید...

نمی بینی که دستم می سوزه.

لبم رو گاز می گیرم ...که نگم آآآخ...

که چشاتو باز نکنی ونبینی منو...

تو داری قصه می گی.

دستمو می زارم رو زانوم...

خون میاد از دستم می ریزه رو زانوم...

و از زانوم می ریزه رو سنگا.

قشنگه مسیر حرکتش.

حیف که چشات بسته ست و نمی تونی ببینی.

تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم...

محکم تر بغلم می کنی که گرم بشم.

می بینی نا منظم نفس می کشم...

می گی... آآخی... دوباره نفسش گرفت.

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی ...سرد تر می شم...

می بینی دیگه نفس نمی کشم...

چشاتو باز می کنی... می بینی که من مردم.

می دونی؟

من می ترسیدم خودمو بکشم... از سرد شدن...

از خون دیدن...از تنهایی مردن...

وقتی بغلم کردی...دیگه نترسیدم.

مردن خوب بود...آروم آروم.

گریه نکن دیگه...

من که دیگه نیستم چشاتو بوس کنم و بگم خوشگل شدیاااا...

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی.

گریه نکن دیگه...خب؟

می شکنه دلم...

دل روح نازکه...

نشکونش...

خب؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 15:24  توسط ♥ღ•.•دختری از جنس بارون♥ღ•.•  | 

دلم گرفت.....

سلام،امروز سلامم خشکه چون دلم گرفته بدجوری نمیدونم چرا

ولی بد جوری دلم گرفته نالاحتم یا نه اینم نمیدونم فقط میدونم دلم گرفته

نمیدونم میخوام قسمت ۱۱ خاطرات بارونی بنویسم یا نه فقط اومدم

بنویسم نمیدونم از چی؟و از کجا؟شاید دلتنگشم آخه از دیروز مهمون دارن

البته طفلی دیگه الان تک میزنه چون رفتن یه جورایی احساس میکنم یه چیزی

تو قلبم داره بهم میگه آخر خطه،من به فال حافظ خیلی معتقدم دوبار حافظ باز

کردم هر دوبارشم خوب بود و میگفت چون با دل و دین رفتی تو راه عاشقی

خدا همدمته ولی نمیدونم چرا خدا یه وقتایی یه کارایی میکنه که دلم بگیره

و احساس کنم آخر خطه امروز جمعه هستش اینقد تو خونه ماتم گرفتم که

بیچاره بابا اومد همه رو برداشت برد بیرون گردوند تو تفرجگاه صائب تبریزی

که بودیم داشتیم قدم میزدیم دیدم یه دخترو پسر که معلوم بود نامزدم هستن دست

همو گرفتنو دارن اونجا قدم میزننو میگنو میخندن نشستم کنار آلاچیق نگاشون کردم

نگو اشکم داره از چشام میاد آجی گفت دیوونه داری ضایع میکنیا به خودم اومدم

دیدم اون نامزداهم دارن نگام میکنن خودمو جمع کردم رفتم وایسادم پیش بابام

اونکه اونجوری دیدتم گفت....دخترم از فردا هرروز برا ناهار میایم اینجا خوبه؟

با سر گفتشو تائید کردمو گفتم بیاین بریم اونجا بودنو دیدن نامزدا بیشتر عذابم میداد

آخه دیشبم خواب دیدم که علی اینا اومدن خواستگاریم مامان و آجی بزرگش با لاله

از امروز صب بیشترم داغون شدم صب امتحان که رفته بودم بدم دوستامو دیدم

شیرین و فاطی و....... فاطی رو که دیدم یه نگاش کردم و آه کشیدم گفت چته ؟

مگه من چمه اینجوری آه میکشی گفتم تو هیچی دل من آتیشیه بعد برگشتن از

امتحان بابام میگه چطور بود میگم ۱۵۰ تاشو زدم میگه مگه چندتا سوال بود میگم

۱۱۰ تا میگه خوبه آفلینیعد یهو برگشت به طرفم گفت میگما مگه میشه از

۱۱۰ تا سوال تو ۱۵۰ تاشو زده باشی مسخره کردی؟گفتم نه بابا قاطی کردم

باهام قهر کرد حالا بیا بگو نه بابا شوخی کردم آخرش راضی شد و گفت خوب

حالا واقعا چطور بود منم توضیح دادم براش،اصلا چرا اینارو میگم از همه چی

گفتم جز دلم،میخوام این قسمتو برا علی بنویسم میدونم که میخونه برا همون مینویسم:

علی جونم من از دستت ناراحت نیستم چون تقصیر خودت که نیست خوب مهمون

دارین دیگه.امروز کلا یه جوری بود اون از پارکواون نامزدا اون از حافظ و

اونم از دل من نیاز دارم تا باهات بحرفم تا صب ولی خدا این فرصتو بهمون نمیده

من ازش شاکی نیستم نمیخوام تو هم ازش شاکی باشی میخوام به اینیکه میده هم

شاکر باشیم و صبر کنیم البته من اینارو بهت میگم ولی خودم که نمیتونم میدونم

تو هم نمیتونی چون میشناسمت ،علی جونم عسیس دلم نمیدونی وقتی دوتا نامزد

میبینم چه حالی میشم میخوام فقط زار بزنم و از خدا بپرسم کی منم میشم مثه اونا

ولی میدونم خدا خواسته دل عاشقارو پس نمیزنه تو هم یادت نره ها ازش بخوا

باعشه؟قربونت برم ببخشید اگه با حرفام نالاحتت کردم ولی جز این کلبه

کوشولو

جای دیگه نبود که هم خودمو خالی کنم و هم بتونم اینارو بدم تو بخونی میخوام الان

بیام باهات بحرفم کامپیوترو خاموش میکنم تا بیام بهت تک بزنم خیلی دوشت دالم

به اندازه عرش خدا از این بالاتر دیگه پیدا نکردم مراقب خودتم باش عمر من

فحلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خدافس علی من و تموم دوستای گلم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 23:59  توسط ♥ღ•.•دختری از جنس بارون♥ღ•.•  |